خاطرات شمال و محیا جون
دخملک عزیزم تو هم مثل مامان جون (مامان بابایی)عاشق اب هستی و ما جمعه ها هر جا میرفتیم شما(تو ومامان بابایی) میگفتین باید جایی بریم که ی ه رودی یا دریاچه ای داشته باشه واسه همین تصمیم گرفتیم بریم شمال![]()
ولی مامان جون نتونست بیاد هر قدر ما اصرار کردیم قبول نکرد اخه عروسی برادرزادش نزدیک بود گفت باید به اونا کمک کنم ودلم نمیاد تنهاشون بذارم وما خودمون اماده رفتن به شمال شدیم تو خیلی خوشحال بودی اتبته این اولین بارت بود که تو عمر 22 ماهت داشتی میرفتی تا دریارو ببینی(ایشاا...120 سالشی مادر)![]()
وقتی به شمال رسیدیم از نزدیک دریا رو دیدی اولش از دیدن اون همه اب ترسیده بودی ولی یواش یواش عادت کردی وما نمیتونستیم تو رو از دریا دور کنیم واسه همین صبر میکردیم تا خودت خسته شی وبیای بیرون ولی ماشا... مگه خسته میشدی![]()

تقریبا به خیلی از جاها رفتیم مثل صومعه سرا نمک اب رود و.... خیلی بهمون خوش گذشت تو هم که همش میخندیدی ![]()
من وبابایی هم بادیدن خنده های تو کلی خوشحال میشدیم وراضی از اینکه تو این قدر خوشحالی![]()







خاطرات شمال و محیا جون
